تبليغاتX
شعر و غزل

شعر و غزل

اگه نظرات اینقدر کم باشه ما هم بی خیال وبلاگ نویسی میشیم

اینم آخرین شعری که برای دوست داران شعر میزارم( البته تا زمانی که نظرات دوستان اینقدر کمه)

گرعاشق ومی خواره به دوزخ باشد

فرداست ببینی که بهشت همچون کف دست

ای مفتی شهرازتوبیدارتریم

بااین همه مستی زتو هوشیارتریم

توخون کسان مینوشی وماخون رزان

انصاف بده کدام خونخوارتریم

گویندکسان بهشت  باحورخوش است

من میگویم که آب انگورخوشست

این نقدبگیرودست ازآن نسیه بدار

کاآوازدوهل شنیدن ازدورخوشست.

این می چه حرامی ست که عالم همه ازآن میجوشند

یکدسته به نابودی مامشکوشند

آنان که برعاشقان حرامش کردند

خودخلوت ازآن پیاله هامینوشند

آن عاشق دیوانه که این خمارمستی راساخت

معشوق وشراب ومی پرستی راساخت

بی شک قدحی شراب نوشیدوازآن

سرمست شدواین جها هستی راساخت

زاهدامن که خراباتی ومستم بتوچه

ساغروباده ومد برسردستم بتوچه

تواگرگوشه مهراب نشستی صنمی گفت چرا

من اگرگوشه میخانه نشستم بتوچه

آتش دوزخ اگرقصدتوومابکند

توکه خشکی چه به من

من که ترهستم بتوچه

این چه حرفی است که درعالم بالا ست بهشت

هرکجا بخت خوش افتادهمان جاست بهشت

دوزخ ازتیرگی بخت درون توبود

گردرون تیره نباشدهمه دنیاست بهشت

این چه جهانیست درآن خوردن می نارواست

این چه بهشتی است درآن خوردن گندم خطاست

آی رفیق این ره انصاف نیست این جفاست

راست بگوراست بگو راست

فردوس برینت کجاست

راستی آنجا هم هرکس وناکس خداست

راست بگوراست بگو راست

فردوس برینت کجاست

فعلا" ما رفتیم دونبال کارمون

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 9:43  توسط رضا  | 

غزل




تصویر
"غزل" در لغت به معنی "حدیث عاشقی" است. در قرن ششم که قصیده در حال زوال بود "غزل" پا گرفت و در قرن هفتم رسما قصیده را عقب راند و به اوج رسید.

در قصیده موضوع اصلی آن است که در آخر شعر "مدح" کسی گفته شود و در واقع منظور اصلی "ممدوح" است اما در غزل "معشوق" مهم است و در آخر شعر شاعر اسم خود را می آورد و با معشوق سخن می گوید و راز و نیاز می کند.
این "معشوق" گاهی زمینی است اما پست و بازاری نیست و گاهی آسمانی است و عرفانی.

ابیات غزل بین 5 تا 10 ییت دارد و دو مصراع اولین بیت و مصراع دوم بقیه ابیات هم قافیه اند.

غزل را می توان به شکل زیر تصویر کرد:

......................الف///////// ...................... الف
...................... ب ////////// ...................... الف
...................... ج ////////// ...................... الف


موضوعات اصلی غزل بیان احساسات و ذکر معشوق و شکایت از بخت و روزگار است. البته موضوع غزل به این موضوعات محدود نمی شود و در ادب فارسی به غزل هایی بر می خوریم که شامل مطالب اخلاقی و حکیمانه هستند.

هر چند غزل فارسی تحت تأثیر ادبیات عرب بوجود آمد بدین معنی که در ادبیات عرب قصاید غنائی رواج یافت (در این زمان قصیده در ایران مدحی بود و غزل فقط در قسمت اول آن دیده می شود) و در قرن پنجم به تقلید از این قصاید غنایی غزل فارسی به عنوان نوع مستقلی از قصیده جدا شد، اما موضوعات غزل فارسی اصالت دارد و مثلاً غزل عرفانی به سبک شاعران ما در ادبیات عرب نادر است.




تصویر
نمونه ای از غزل سعدی:

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم
حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد
دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم
مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوش
من رمیده دل آن به که در سماع نیایم
که گر به پای درآیم به دربرند به دوشم
بیا به صلح من امروز در کنار من امشب
که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم
مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت
که تندرست ملامت کند چو من بخروشم
مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن
سخن چه فایده گفتن چو پند میننیوشم
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم


نمونه ای از غزل حافظ:

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی
دایم گل این بستان شاداب نمیماند
دریاب ضعیفان را در وقت توانایی
دیشب گله زلفش با باد همیکردم
گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی
صد باد صبا این جا با سلسله میرقصند
این است حریف ای دل تا باد نپیمایی
مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد
کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی
یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالم
رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجایی
ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیست
شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی
ای درد توام درمان در بستر ناکامی
و ای یاد توام مونس در گوشه تنهایی
در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم
لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی
فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست
کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی
زین دایره مینا خونین جگرم می ده
تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی
حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد
شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی


نمونه ای از غزل عراقی:

نخستین باده کاندر جام کردند
ز چشم مست ساقی وام کردند
چو با خود یافتند اهل طرب را
شراب بیخودی در جام کردند
ز بهر صید دلهای جهانی
کمند زلف خوبان دام کردند
به گیتی هرکجا درد دلی بود
بهم کردند و عشقش نام کردند
جمال خویشتن را جلوه دادند
به یک جلوه دو عالم رام کردند
دلی را تا به دست آرند، هر دم
سر زلفین خود را دام کردند
چو خود کردند راز خویشتن فاش
عراقی را چرا بدنام کردند؟

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 10:47  توسط رضا  | 

محمد فرخي يزدي

شاعراني که بر سر عقيده جان باخته باشند در قلمرو ادبيات فارسي انگشت شمارند. محمد فرخي يزدي يکي از آنهاست که به سال ۱۳۰۶ ه.ق در يزد متولد گرديد.
فرخي استعداد شعري و جوهر اعتراض را از همان ايام تحصيل در کار و کردار خود آشکار کرد و به سبب شعري که سروده بود از مدرسه اخراج شد. ديوان سعدي و مسعود سعد سلمان همدم جواني او بود. به ويژه سعدي طبع شعر او را شکوفا ساخت. در همان آغاز جواني سر از حزب دموکرات يزد در آورد و به گناه شعري در ستايش آزادي ساخته بود, ضيغم الدوله قشقايي حاکم يزد لبهاي وي را دوخت و به زندانش افکند. فرخي با دهان دوخته بر ديوار زندان نوشت:
به نگردد اگر عمر طي من و ضيغم الدوله و ملک ري
به زندان ار شد مر بخت يار برآرم از آن بختياري دمار

سه چهار سالي از امضاي مشروطيت مي گذشت که به تهران رفت و يک سال بعد از انتشار روزنامه طوفان همت گماشت و طي مقالات آتشين و انتقادآميز به جنگ استبداد و بي قانوني رفت. در دوره هفتم مجلس مردم يزد او را به وکالت برگزيدند و فرخي جزو جناح اقليت مجلس با هيأت حاکمه به مبارزه پرداخت و روزنامه طوفان را که تعطيل شده بود, بار ديگر منتشر ساخت که باز به حکم دولت توقيف شد و فرخي تحت فشار قرار گرفت تا آنکه ناگزير شد ايران را ترک کند و از راه مسکو به برلن برود.
فرخي در سال ۱۳۱۲ش. به تهران بازگشت و در کنار ديگر آزادي خواهان. با قرارداد۱۹۱۹ وثوق الدوله به مخالفت برخاست. يک بار در زندگي سياسي خود از سوء قصد جان سالم به در برد, يک بار هم در زندان دست به خودکشي زد اما به اين کار توفيق نيافت, تا اينکه در سال ۱۳۱۸ش. در زندان به طرز فجيعي با تزريق آمپول هوا به قتل رسيد.
غير از مقاله هاي سياسي آتشين, از فرخي ديوان مختصري حاوي غزليات و رباعيات او برجاست که چندين بار در تهران چاپ شده است. گيرايي شعر او از عشقي و عارف و حتي نسيم شمال کمتر ولي از لحاظ اجتماعي پرارزش است. او بيشتر غزلسراست. محتواي غزل او نه عشق و عواطف شخصي بلکه سياست و مسائل حاد اجتماعي است, فرخي سوسياليست مآب و طرفدار کارگر و رنجبر است. مايه اصلي شعرش همان مسائلي است که سيد شرف الدين, عارف, عشقی و بهار طرح کرده اند. او در عصر خود تنها شاعري بود که جهان بيني ثابت داشت و سرانجام بر سر همين امر هم جان باخت.
اين سرود آزادي از فروخي است.

جان فداي آزادي
آن زمان که بنهادم سر به پاي آزادي دست خود زجان شستم از آزادي
تا مگر به دست آرم دامن وصالش را مي روم به پاي سر در قفاي آزادي
در محيط ظوفانزاي, ماهرانه در جنگست ناخداي استبداد با خداي آزادي
دامن محبت را گز کني زخون رنگين مي توان تو را گفتن پيشواي آزادي
فرخي زجان و دل مي کند در اين محفل دل نثار استقلال جان فداي آزادي

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 20:6  توسط رضا  | 

آخر جاده

 چشاتو وا نکن  اينجا ،  هيچ چي ديدن نداره

   صدای  ِ سکوت ِ لحظه ها ، شنیدن نـداره

   توي آسموني که کرکسا پرواز مي‌کنن

   ديگه هيچ شاپرکي ، حس ِ پريدن نداره

   دستاي نجيب ِ باغچه ، خيلي وقته خاليه

   از تو گلدون ، گلاي کاغذي چيدن نداره

   بذا باد بياد ، تموم ِ دنيا زير و رو بشه

    قلباي آهني که ، ديگه تپيدن نداره

   خيلي وقته ، قصه ی اسب ِ سفيد ، کهنه شده

   وقتي که آخر ِ جاده‌ها رسيدن نداره

   نقض ِ قانون ِ آدم‌بزرگا جـُرمه ، عزيزم

   چشاتو وا نکن ، اينجا هيچ چي ديدن نداره

         برگزیده از وبلاگ : پـــــروانــه

             http://afterme.blogfa.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 18:59  توسط رضا  | 

سه تار

نالد به حال زار من امشب سه تار من
اين مايه ى تسلى شب هاى تار من
اى دل ز دوستان وفادار روزگار
جز ساز من نبود کسى سازگار من
در گوشه ى غمى که فراموش عالمى است
من غمگسار سازم و او غمگسار من
اشک است جويبار من و ناله ى سه تار
شب تا سحر ترانه ى اين جويبار من
چون نشترم به ديده خلد نوشخند ماه
يادش به خير، خنجر مژگان يار من
رفت و به اختران سرشکم سپرد جاى
ماهى که آسمان بربود از کنار من
آخر قرار زلف تو با ما چنين نبود
اى مايه ى قرار دل بيقرار من
در حسرت تو ميرم و دانم تو بي وفا
روزى وفا کنى که نيايد به کار من
از چشم خود سياه دلى وام ميکنى
خواهى مگر گرو برى از روزگار من
اختر بخفت و شمع فرومرد و همچنان
بيدار بود ديده ى شب زنده دار من
من شاهباز عرشم و مسکين تذرو خاک
بختش بلند نيست که باشد شکار من
يک عمر در شرار محبت گداختم
تا صيرفى عشق چه سنجد عيار من
من شهريار ملک سخن بودم و نبود
جز گوهر سرشک در اين شهر،يار من

 

از شهریار ایران


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 12:44  توسط رضا  | 

چند رباعی

به نام بهار آفرین

خورشید در انتظار ردی از توست

دریا به هوای جزر و مدی از توست

حاشا که تو را به عشق مانند کنم

عشق آینه ی تمام قدی از توست

********

چشمان مرا به عشق پیوند زدی

آرام دل شکسته را بند زدی

هر گاه که در ترانه لب وا کردی

هر بار که عاشقانه لبخند زدی

******

امشب که نصیب من نشد چیدن تو

تنها عطشم شکفت با دیدن تو

بگذار که چند روز دیگر باشم

در وسوسه ی قشنگ بوسیدن تو

******

امشب شب ناله  ی دل من با توست

هنگامه ی حل مشکل من با توست

با خواب بگو از این حوالی برود

خوابی که حجاب حایل من با توست

******

هر چند هوای عشق نادلخواه است

دل با تپش حادثه ای همراه است

یک حس غریب با دلم می گوید

انگار بهار تازه ای در راه است

******

تا فرصت یک بار شکفتن باشد

بگذار که قسمت تو و من باشد

حالا که بهار تازه ای در راه است

بگذار چراغ عشق روشن باشد 

******

از چشم تو هیچ چیز زیباتر نیست

هیچ از لب مست تو فریباتر نیست

با عشقت اگر جای شکیبایی هست

پس از دل من کسی شکیباتر نیست

******

کاش آن سفر شبانه تکرار شود

آن تاب و تب و ترانه تکرار شود

در بارش بی دریغ لبخندت کاش

آن بوسه ی عاشقانه تکرار شود

*******************************************************************

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 19:47  توسط رضا  | 

مست و هشیار

محتسب ، مستي به ره  ديد و گريبانش گرفت

گفت : مستي ، زان سبب افتان خيزان ميروي

گفت : مي بايد تو را تا خانه قاضي برم

گفت : نزديك است والي را سراي ، آن جا شويم

گفت : تا داروغه را گوييم ، در مسجد بخواب

گفت : ديناري بده پنهان و خود را وارهان

گفت : از بهر غرامت ، جامه ات بيرون كنم

گفت : آگه نيستي كاز سر در افتادت كلاه

گفت : مي بسيار خوردي ، زان چنين بي خود شدي

مست گفت اي دوست اين پيراهن است ، افسار نيست

گفت : جرم راه رفتن نيست ، ره هموار نيست

گفت : رو صبح آي ، قاضي نيمه شب بيدار نيست

گفت : والي از كجا در خانه خمار نيست

گفت : مسجد خوابگاه مردم بد كار نيست

گفت : كار شرع ، كار درهم و دينار نيست

گفت : پوسيده است ، جز نقشي ز پود و تار نيست

گفت : در سر عقل بايد ، بي كلاهي عار نيست

گفت : اي بيهوده گو ، حرف كم و بسيار نيست

 

گفت : بايد حد زند هشيار مردم ، مست را 

گفت : هشيار بيار ، اين جا كسي هشيار نيست

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 19:10  توسط رضا  | 

شاعران گمنام


بچه ها تخته سياه است سه نقطه سرخط
گفتن اش باز گناه است سه نقطه سرخط

           بچه ها ديكته تان را بنويسيد شما
           كه خدا پشت و پناه است سه نقطه سرخط

بنويسيد دراز است شب و پنجره كور
دخترك عاشق ماه است سه نقطه سرخط
         

          بنويسيد پدر در پي افسانه نان
          پسرك چشم به راه است سه نقطه سرخط

بنويسيد كه امسال زمستان يخ يخ
مرد بي شال و كلاه است سه نقطه سرخط

         بنويسيد نخ وصله تباه است سريع
         خب نوشتيد تباه است سه نقطه سرخط

بنويسيد ببار اي همه ي آبي ابر
رنگ اين تخته سياه است سه نقطه سرخط

 شعر از آرش نصرت الهي

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 20:42  توسط رضا  | 

دو بیتی

از شعله شعر من زبان می‌سوزد
حرفی بزنم اگر، دهان می‌سوزد
چندی‌ست سرم لانه ققنوسان است
بالی بتکانم آسمان می‌سوزد

اسبی که به روی قالی خانه‌ی ماست
در تاخت و تاز خالی خانه‌ی ماست
آن گاو که در تابلو نقاشی است
خوشبخت‌تر از اهالی خانه‌ی ماست!

با سرعت بی‌مهار واگن هایش
با لشکر بی‌شمار واگن هایش
از   دور  قطار  زندگی  می‌ آید
تنهایی و مرگ، بار واگن‌هایش

بگذار که مشکلات را درک کنی
تا لذت کیش و مات را درک کنی
زحمت بکش این پیاز را پوست بگیر
تا فلسفه‌ی حیات را درک کنی

از آتشم و زبانه‌ام گم شده است
از بادم و آشیانه‌ام گم شده است
از آبم و رود، رود  سرگردانم
در خاک کلید خانه‌ام گم شده است

او مثل همیشه خواب‌هایش آبی است
کار من بی‌چاره ولی بی‌خوابی است
من گربه‌ی ولگرد خیابان هستم
او گربه ی چاق و چله‌ی قصابی است

در اوج یقین اگر چه تردیدی هست
در هر قفسی کلید امیدی هست
چشمک زدن ستاره در شب، یعنی
توی چمدان ماه خورشیدی هست

من از سر شعر دست اگر بردارم
شاید سر راحت به زمین بگذارم
خوابم که نمی‌برد به این زودی‌ها
باید دو هزار گرگ را بشمارم

در شعر خود اعتراض می‌کاشت جلیل
هی پنجره‌های باز می‌کاشت جلیل
میلیونر شهر می‌شد امروز اگر
جای کلمه پیاز می‌کاشت جلیل

...از جلیل صفربیگی

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 14:23  توسط رضا  | 

دریا

دریا شده‌ست خواهر و من هم برادرش
شاعرتر از همیشه نشستم برابرش


خواهر سلام! با غزلی نیمه‌آمدم
تا با شما قشنگ شود نیم دیگرش


می‌خواهم اعتراف كنم هر غزل كه ما
با هم سروده‌ایم جهان كرده از برش


خواهر زمان ،زمان برادركشی‌ست باز‌
شاید به گوش‌ها نرسد بیت آخرش‌


با خود ببر مرا كه نپوسد در این سكون
شعری كه دوست داشتی از خود رهاترش


دریا سكوت كرده و من حرف می‌زنم
حس می‌كنم كه راه نبردم به باورش


دریا منم! هم‌او كه به تعداد موج‌هات
با هر غروب خورده بر این صخره‌ها سرش


هم او كه دل زده‌ست به اعماق و كوسه‌ها
خون می‌خورند از رگ در خون شناورش


خواهر! برادر تو كم از ماهیان كه نیست
خرچنگ‌ها مخواه بریسند پیكرش


دریا سكوت كرده و من بغض كرده‌ام
بغض برادرانه‌ای از قهر خواهرش

 

...از محمد علی بهمنی

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 14:12  توسط رضا  |