اگه نظرات اینقدر کم باشه ما هم بی خیال وبلاگ نویسی میشیم![]()
![]()
![]()
اینم آخرین شعری که برای دوست داران شعر میزارم( البته تا زمانی که نظرات دوستان اینقدر کمه)
گرعاشق ومی خواره به دوزخ باشد
فرداست ببینی که بهشت همچون کف دست
ای مفتی شهرازتوبیدارتریم
بااین همه مستی زتو هوشیارتریم
توخون کسان مینوشی وماخون رزان
انصاف بده کدام خونخوارتریم
گویندکسان بهشت باحورخوش است
من میگویم که آب انگورخوشست
این نقدبگیرودست ازآن نسیه بدار
کاآوازدوهل شنیدن ازدورخوشست.
این می چه حرامی ست که عالم همه ازآن میجوشند
یکدسته به نابودی مامشکوشند
آنان که برعاشقان حرامش کردند
خودخلوت ازآن پیاله هامینوشند
آن عاشق دیوانه که این خمارمستی راساخت
معشوق وشراب ومی پرستی راساخت
بی شک قدحی شراب نوشیدوازآن
سرمست شدواین جها هستی راساخت
زاهدامن که خراباتی ومستم بتوچه
ساغروباده ومد برسردستم بتوچه
تواگرگوشه مهراب نشستی صنمی گفت چرا
من اگرگوشه میخانه نشستم بتوچه
آتش دوزخ اگرقصدتوومابکند
توکه خشکی چه به من
من که ترهستم بتوچه
این چه حرفی است که درعالم بالا ست بهشت
هرکجا بخت خوش افتادهمان جاست بهشت
دوزخ ازتیرگی بخت درون توبود
گردرون تیره نباشدهمه دنیاست بهشت
این چه جهانیست درآن خوردن می نارواست
این چه بهشتی است درآن خوردن گندم خطاست
آی رفیق این ره انصاف نیست این جفاست
راست بگوراست بگو راست
فردوس برینت کجاست
راستی آنجا هم هرکس وناکس خداست
راست بگوراست بگو راست
فردوس برینت کجاست
فعلا" ما رفتیم دونبال کارمون